یه روز بامزه
✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ دختر عزیزتر از جونم:یسنا نازی امروز صبح که از خواب بیدار شدی حسابی بهونه گرفتی و معلوم بود حوصلت سر رفته ،با این که هوا الوده بود اول واسه نماز رفتیم مسجد و بعدشم رفتیم پارک جالب اینجا بود که هیچ کسم تو پارک نبود،وقتی میخواستیم راه بیافتیم تو گفتی میشه نینی کوچولو یعنی عروسک کوچولوت که خیلی دوسش داری رو هم با خودت بیاری؟منم گفتم باشه بیارش،وقتی رفتیم مسجد قشنگ برای خودت و عروسکت مهر اوردی و رفتین رو صندلی نشستین و نماز خوندین بعدش که رفتیم پارک ،گفتی اول دلت میخواد نی نیت رو تاب بدی و کلی تابش دادی و بعدشم به من گفتی دوتامون رو تاب بده ،بعدش رفتی و حسابی با عروسکت سرسره بازی کردین،حسابی بهت خوش گذشت و خ...
نویسنده :
مامان و بابا
1:19












